شمارهٔ ۱۵۷۰
ای دل به چشم عبرت نظارهٔ جهان کنظاهر نهان چه بینی؟ نظارهٔ نهان کن
پرواز کن به همّت، برپر به اوج عزّتجبریل اوجِ خود شو، بر سدره آشیان کن
چشمت چو تندگیری چون پردههای دیدهبگشای پردهٔ دل، سرپوش از آن روان کن
زان زر که کم خوری گر دامن گرانت ماندبر دار خاک و خارا دامان خود گران کن
عمر رونده خواهی پاینده تا قیامتزنهار نام نیکو با عمر همعنان کن
گر تخت عاج خواهی، خود را بلند منگردر خاک تست بادی، زان مشت استخوان کن
بر خویهای ناخوش نه باد برد، باریداری رمی ز گرگان زر ابروی شبان کن
ور در صدف چنانی کآرند روی در توآیینههای خود را آیینه جهان کن
رخ سوی شاه دل نه، کش در غزا خرد راپس اسپ عشق در ران، فرزینش رایگان کن
بین شمع کش ز سوزش کشتهست جان روشنگر روشنیت باید، تن را بسوز جان کن
خسرو به ملک شهرت، چندت زبان هرزه؟عالم همه گرفتی، شمشیر در میان کن