شمارهٔ ۹۲۶
غمم بکشت به کار جهان که پردازددلم اسیر شد و نیز جان که پردازد
من و زیادت حاجات و کنج ویرانهدرین بلا به غم خان و مان که پردازد
هزار شمع جمال آیدم به پیش نظردلم به سوختن خود بدان که پردازد
بدین صفت که تو مشغول حسن خویشتنیبه چاره دل بیچارگان که پردازد
بر آستان تو میرم که زیر دیوارتچو جان دهم به من ناتوان که پردازد
به همرهی تو رفتن به باغ بیهوده ستکه پیش تو به گل و ارغوان که پردازد
روا مدار به دوری هلاک خسرو، از آنکبه جز وصال تو با عاشقان که پردازد