شمارهٔ ۱۹۵۱
آمد بهار و سرو بر آراست قامتیگل بر کشید بحر طرب را علامتی
گردیده باد بر سر آن سرو جان منگردان چو باد گرد بر آن سرو قامتی
قد قامت الصلوة مؤذن زند به صبحمن نیم شب شوم به قد یار اقامتی
او در خرام و انبهی جان به گرد اوحشری ست گوییا که روان با قیامتی
تاراج غمزه هاش در آمد به شهر و کودر خانه ای نماند متاع سلامتی
هم خون عاشقان گنهش را شفیع بادچون نیستش ز کردن خونها ندامتی
ای پندگوی، در گذر از پند بیدلاندانی که مست را نبود استقامتی
گفتار خویش بیهده ضایع چه می کنی؟در حق گمرهی که نیرزد سلامتی
داغم نهاد بر دل و در جانیم هنوزبه زین مخواه سوختگان را غرامتی
صد فتنه ز آب دیده نوشتم بر آستانخسرو برو نخواند ز بیم شئامتی