گنج

شمارهٔ ۱۹۹۶

وزن: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)قافیه: ری۶ بیت
می شکفد گل به چمن تا ز نسیم سحریوه چه خوشی گر نفسی پهلوی من باده خوری
گر ز خرابی منت نیست خبر رنجه مشومستی حسن ترا شاید اگر بی خبری
آهن و سنگ آب شود ز آه دل غم خور مننرم نگردد دل تو وه چه عجب جانوری
هر کسی از پیرهنت رشک برد در برتومن ز زمینی که تو آن زیر قدم می سپری
من به رهت خاک شدم بو که ته پا کنیمسوی دگر پرشکنی کرده تو خوش می گذری
تا ستدی دل ز تنم ماند تنم خسته ز غمباز دهد خسرو اگر جان ز تنش تو ببری