گنج

شمارهٔ ۲۰۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: است۹ بیت
تا خیال نقطه خالت سواد چشم ماستخاک پایت مردم چشم مرا چون تو توتیاست
حاجت کحل الجواهر نیست آنکس را که نیستسرمه از گرد ره توسن که نور چشم ماست
تا گل رخسار تو بشکفت در باغ وجودعشقبازان را چو بلبل کار با برگ و نواست
تا به طاق ابرویت آورده ام روی نیازمی نپندازم نمازم اندر این قبله رو است
نافه آهوی چینی کو به زلفت دم زندنیست آهویی مر او را، زانکه در اصلش خطاست
جعد مرغولت که در هر بند او صد حلقه استدام دلهای اسیران گرفتار بلاست
هر که در کوی تو بویی برد، از عالم گذشتهر که از دردت نصیبی یافت، فارغ از دواست
جام می از دست هشیاران مجلس تیره گشتمفردی از خود گذشته دردی آشامی کجاست؟
بی رخ و زلف سیاهش از هواداری خویشخسرو دلخسته را همدم به روز و شب صباست