شمارهٔ ۱۳۵۹
سوی من بین که ز هجرت به گداز آمدهامروی بنمای که پیشت به نیاز آمدهام
به سر زلف درازت کششی داشتمیزان کشش به شبهای دراز آمدهام
از تو رفتم، چه کنم صبر چو نتوانستماینک آشفته و عاجز شده باز آمدهام
گر در ابروی تو بینم من مدهوش، مرنجچه کنم، مست به محراب نماز آمدهام؟
دل من جان به تو بخشید و منم پروانهوز پی سوختن شمع طراز آمدهام
خسروم، از چو منی دور مکن چشم که منخاک درگاه شه بندهنواز آمدهام