شمارهٔ ۱۳۵۸
هر شب از دست غمت دیده و دل خون شودموانگه از هر مژه راوق شده بیرون شودم
گاه گاهی به سر زلف تو در می آیمبا دلی در هم و آن هم ز غمت خون شودم
مردم دیده کند رقص به صحرای دو رخچون بم و زیر دل خسته به گردون شودم
روزگاری ست مرا سخت پریشان ز غمتچه کنم بی تو و این عمر به سر چون شودم؟
خار خارت نشود از دل خسرو بیرونگر چه از خون جگر رخ همه گلگون شودم