شمارهٔ ۱۳۵۷
التفاتی به من آن ماه ندارد، چه کنم؟این چنین ملتفتم می نگذارد، چه کنم؟
سوده شد بر صفتِ سرمه تنِ سنگینمهیچم آن شوخ چو در چشم نیارد، چه کنم؟
هر پیاله که ز می بر لب او نوش کنمگر بود چشمه حیوان نگذارد، چه کنم؟
باد را گفتم «پیغام من او را بگذار»آن قدم سخت سبک چون نگذارد، چه کنم؟
برگ کاهی شدم از کاهش بسیار و مراباد زلفش به خسی هم نشمارد، چه کنم؟
زلف او در سر هر موی جفایی داردوز وفا یک سر مو نیز ندارد، چه کنم؟
گویدم چشم تو چندین ز چه می بارد خونهم نخواهم که ببارد، چو ببارد، چه کنم؟
می کشد هر دم از اندیشه خود خسرو رایک دم اندیشه به خود می نگمارد، چه کنم؟