شمارهٔ ۱۵۸۴
جانا، شبی به کوی غریبان مقام کنچون جان دهیم در کف پایت خرام کن
داری به زیر غمزه و لب مرگ و زندگیتا چند جان دهم، به زبان ناتمام کن
دعوی خونبهای دل خویش می کنمیک بوسه بر لبم زن و قطع کلام کن
می کت حلال باد بنوش و خرام کنبر زاهدان صومعه تقوی حرام کن
یک جرعه نیم خورده خود بر زمین بریزدر کام مرده شربت «یحیی العظام » کن
تا بو که بر لب تو رسم، خون من بریزوانگه به جام باده رنگین به جام کن
ای باد صبحدم، چو بدان سوی بگذریاز من سگان آن سر کو را سلام کن
ای دل، چو سوختی ز هوسهای خام خویشعمر عزیز در سر سودای خام کن
خسرو، نظر در آن رخ و وانگه حدیث صبراندازه تو نیست، زبان را به کام کن