شمارهٔ ۱۰۳۸
پای ناز ارچه گهی جانب ما نگذاردهم توان زیستن، ار جای به جا نگذارد
این که هر بار گذارد قدم و زار کشدهم به یکبار همان تیغ چرا نگذارد؟
هیچ رنجیش مباد، ار چه درین بیماریهیچ روزی قدمی جانب ما نگذارد
خود برد اشک به کو درد دل ماش، از آنکآنچه اندر دل ما هست صبا نگذارد
دی به دشنامی ذکرم به زبانش می رفتشکر این لطف رهی جز به دعا نگذارد
جان ترا سجده کند، ای بت کافر دل و بسهر نمازی که دگر هست روا نگذارد
طاق ابروی بلند تو قومی محرابی ستکه درو چشم تو جز خواب قضا نگذارد
غمزه را گوی، گرت کشتن جمعی هوس استکه کسی بهتر ازو حق بلا نگذارد
سبق بیداد که پیش تو گرفته ست فلکبر رخ خسرو یک حرف خطا نگذارد