شمارهٔ ۱۷۴۹
بیا شبی بر من سرخوش از شراب شدهکه بهر نقل تو دارم دلی کباب شده
خراب کرده همه عاقلان عالم راخصلت چو هر سر مه بر سر شراب شده
شب است زلف تو یکسو شده ز رخ، می نوشکنون که ابر گشاده ست و ماهتاب شده
وفا مکن که بود عیب خوبرویان راکه جان دوست گذارند تا خراب شده
بهشت روی تو بادا همیشه خوش، هر چندکه هست بهر من آن دوزخ عذاب شده
در آب کرده ز سوز آفتاب خود را غرقرخت چو غرق خوی از تف آفتاب شده
بسان طفل کز آواز خوش به خواب شودز آه و ناله من بخت من به خراب شده
من از تو باده طلب کرده و تو با دشنامجواب داده و من مست آن جواب شده
مگو که گریه خون نیستش ز دوری منچنین که از غم تو خون خسرو آب شده