گنج

شمارهٔ ۱۷۴۸

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: رزده۱۱ بیت
ای عشقت آتشی به همه شهر درزدهو آن آتش از درونه من شعله بر زده
هر روز چشم مست تو در کاروان صبربیرون کشیده تیغ و ره خواب و خور زده
مژگان تو به هر زدن چشم بهر قتلآراسته دو لشکر و بر یکدگر زده
هر تیر کز اشارت تو راست کرده چشمآن تیر راست کرده مرا بر جگر زده
لب تو مکن به پاسخ تلخ و مرا مکشزان لعل آب کرده و اندر شکر زده
نی چشم تو زده ست مرا تیر، بلکه هستهم چشم من مرا ز گشاد نظر زده
اینک ز چشم من به تو آمد به مستغاثخون جگر به دامن تو دست تر زده
چون شانه تو مانده ام از دست موی توپایی به گل بمانده و دستی به سر زده
دل بر گرفته از تو چرا نشکند دلم؟چون سنگ برگرفته ای و بر گهر زده
تو تیغ جور بر سر من می زنی و منآیم همی به کوی تو هر روز سر زده
هر شب زده ز جور تو خسرو هزار آههر چند گفته بیش مزن، بیشتر زده