شمارهٔ ۱۷۴۷
من بهر تو به دیده و دل خانه ساختهاز من تو خویش را ز چه بیگانه ساخته
شانه چرا به مو رسدت، وه که اره بادبر فرق آنکه بهر تو این شانه ساخته
ماییم رخنه کرده دل از بهر نیکوانمسجد خراب کرده و بتخانه ساخته
من چون زیم که مهد تو در خانه و برونسنگ ملامتم سگ دیوانه ساخته
آتش خور است مرغ دلم، خوش پرنده ایستکایزد به فضل قوت وی این دانه ساخته
یاران که در فسانه راحت کنند خواببیخوابی مرا همه افسانه ساخته
چون ناله شبانه عاشق کشیدنیستمطرب که صد ترانه مستانه ساخته
مردم چو بیوفاست هه آهوان دشتآرامگاه خویش به ویرانه ساخته
خسرو به عشوه تو زبون گشت عاقبتخود را اگر چه عاقل و فرزانه ساخته