گنج

شمارهٔ ۳۴۷

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)قافیه: انگرفت۱۰ بیت
شوق توام باز گریبان گرفتاشک دوان آمد و دامان گرفت
سهل بود ترک دو عالم، ولیترک رخ و زلف تو نتوان گرفت
جان منی، بی تو نفس چون زنمزانکه مرا بی تو دل از جان گرفت
هر که چنین فرصتی از دست دادبس سر انگشت به دندان گرفت
عارض او تا بدر آورد خطخرده بسی بر مه تابان گرفت
خال تو بر لعل لبت دست یافتمورچه ای ملک سلیمان گرفت
دل طلب کعبه روی تو کردحلقه آن زلف پریشان گرفت
ما و می و طرف گلستان و یارباد صبا طرف گلستان گرفت
بی مه رخسار و شب زلف اوخاطرم از شمع شبستان گرفت
خسرو بیدل ز دو عالم برستوز دو جهان دامن جانان گرفت