شمارهٔ ۱۵۰
مرا وقتی دلی آزاد بوده ستدرونم بی غم و جان شاد بوده ست
نمک زد شوخی اندر جان و نو کردجراحتها که در بنیاد بوده ست
چه خوش بوده ست عقل مصلحت جویکه چندی زین بلا آزاد بوده ست
نگارا، هیچ گاهی یاد داریکزین بیچارگانت یاد بوده ست
شب آمد، باد برد از جای خویشمکه بوی زلف تو با باد بوده ست
به فریادت بخواندم دی و مردمکه جانم همره فریاد بوده ست
جفا کش خسروا، گر دوست پیوستنصیب عاشقان بیداد بوده ست