گنج

شمارهٔ ۱۲۱۷

ای باد، لطفی کن برو در کوی جانان ساکنکاحوال من در گوش او یک لحظه بر خوان ساکنک
گر خسته ای آمد به جان، گر زنده می خواهی دلیاز لعل شکر بار خود بفرست درمان ساکنک
رفتم ز جان برخاستم در خواب بود آن نازنیناز خواب خوش برخاستم ترسان و لرزان ساکنک
چون خاست او از خواب خوش، افتادم اندر پای اوبرداشت سر از پای خود خندان و نازان ساکنک
گفتم که ای گلروی من، وقتی نگشتی آن منگفتا که من آن توام، بیم رقیبان ساکنک
با یار بودم ساعتی رفتم، به باغ و بوستاندر باغ و بستان آمدم افتان و خیزان ساکنک
بر روی و مویش بوسه ها می دادم و می گفت اوچون کافران غارت مکن آخر مسلمان ساکنک
دشنامها می داد او هر دم به زیر لب مرامن روی خود بر پای او نالان و مالان ساکنک
خسرو اگر در کوی تو رفتن نداند روز رالابد رود در نیم شب از خلق پنهان ساکنک