شمارهٔ ۱۱۲۷
کجا بود من مدهوش را حضور نماز!که کنج کعبه ز دیر مغان ندانم باز
مرا مخوان به نماز،ای امام و وعظ مگویکه از نیاز نمی باشدم حضور نماز
چو صوفی از می صافی نمی کند پرهیزمباش منکر دردی کشان شاهد باز
بسان مطرف مفلس نوای سوختگانچو بلبل سحری می کند سماع آغاز
اگر چه عود توام، هر نفس بخواهی سوختمرا ز ساز چه می افگنی؟ بسوز و بساز
بدان طمع که کند مرغ وصل خوبان صیددو دیده ام شده از شام تا سحرگه باز
خیال زلف دراز تو گر نگیرد دستکه برسر آرد ازین ظلمتم شبان دراز
تو در تنعم و نازی، ز ما کی اندیشی؟که ناز ما به نیاز است و نازش تو به ناز
اگر ز خط تو چون موی سر بگردانمببند و چون سر زلفم بر آفتاب انداز
امید بنده مسکین به هیچ واثق نیستمگر به لطف خداوندگار بنده نواز
گذشت شعر ز شعری و شورش از گردونچرا که از پی آوازه می رود آواز
خرد مجوی ز خسرو که اهل معنی رانظر به عشق حقیقت، بود نه عقل مجاز