شمارهٔ ۱۷۹۶
رخساره مکن راست به جایی که تو باشیور راست کنی، طرفه بالایی که تو باشی
گفتی چو ببینی رخ ما را غم خود خوراز جان که کند یاد به جایی که تو باشی؟
از دیده نیفتد گذرش بر تو نگوییتا خاک شوم در ته پایی که تو باشی
شاید که نیاری به نظر ملک جهان رادر کلبه احزان گدایی که تو باشی
خلقی به دم سرد بمیرد به درت، آنکهخورشید نتابد به سرایی که تو باشی
خسرو، اگر از شعر برانی سخن عشقاحسنت، زهی شعر سرایی که تو باشی