شمارهٔ ۱۴۱۵
نی پای آن که از سر کویت سفر کنمنی دست آنکه دست به زلف تو در کنم
چندین شبم گذشت به کنج خراب خویشممکن نشد که لوح صبوری ز بر کنم
ماهی متاع صبر کنم جمع و ز آب چشمدر مجلس خیال تو یک روزتر کنم
خوابم نماند و خواب اجل هم خوش است، لیکگر خشتی ز آستانه تو زیر سر کنم
عمری گذشت، هیچ نیامد زمان آنکروزی به روی تو شب غم را سحر کنم
ذوق جفا و جور تو بر من حرام بادگر من به جز وفای تو کاری دگر کنم
چشمت به خواب ناز و مرا قصه ای درازآمد شبم به روز، سخن مختصر کنم
هر کس به سوی حور رود، من به سوی توچون بامداد حشر سر از خواب بر کنم
روزی گذشته بود برای سوار و منهر بامداد آیم و آن سو نظر کنم
دردش به از سر است و من سر بریده راآن سر کجا که در سر آن درد سر کنم
یاران ز پند بس که ز خسرو رها نشدآن دل که پیش تیر ملامت سپر کنم