گنج

شمارهٔ ۱۰۴۵

وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه: اردرنشد۱۰ بیت
دست ز کار شد مرا، دست به یار در نشدلابه نمودمش بسی، هیچ به کار در نشد
آه که صبر چون کند این دل بی قرار منکز پی تنگی اندرو صبر و قرار در نشد
دل که به هدیه دادمش کاین رخ زرد بنگردسکه قلب داشتم زر به عیار در نشد
جان بسپردمش که تا کشته خود شماردمگر چه که کشتن رهی هم به شمار در نشد
تا که دهان تنگ تو با نفس نسیم زددر سر غنچه بعد ازان باد بهار در نشد
دی به کرشمه می شدی گشت چمن بسان گلشوخی گل که از حیا باز به خار در نشد
گشت غبار خنگ تو سرمه چشم و هیچ گهسرمه بدان نمط درین دیده تار در نشد
من به غبار خواستم در روم و نبینمشلیک ز بس ضعیفیم تن به غبار در نشد
بر دل من فرس مران، زانکه به خانه گداشاه اگر چه شد درون، لیک سوار در نشد
ناله خسرو از غمش رفت به گوش آسمانهیچ گهی به گوشت این ناله زار در نشد