گنج

شمارهٔ ۹۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: نگترا۱۰ بیت
که ره نمود ندانم قبای تنگ تراکه در کشید به بر سرو لاله رنگ ترا
چنین که چشم ترا خواب بسته می داردکه باز دارد ازین خواب چشم شنگ ترا
نمی گذارد دنبال چشم تو سرمهقوی به گوشه نهاده ست نام و ننگ ترا
خدنگ غمزه ازان دیده می کند روشنکنون که دیده سپر ساختم خدنگ ترا
چه گویمت که دل تنگ تو کرا مانداگر تو خورده نگیری دهان تنگ ترا
کرشمه های تو از بس که هست نازآمیزنه آشتی تو داند کسی، نه جنگ ترا
دل قویست مرا در غم و عجب سنگیکه طاقت آرد زخم دل چو سنگ ترا
ز من به پاسخ شیرین و تلخ جان می برکه در من است اثر شکر و شرنگ ترا
به بوسه عذر چه گویی، تنم مگر چوبی ستکه راهوار کند چوب پای لنگ ترا
دو چشم خسرو ازین پس خیال آن خط سبزکزین دو آینه نتوان زدود زنگ ترا