شمارهٔ ۱۹۸۵
گر حقیقت نشدت واقعه جانی منزلف را پرس که از کیست پریشانی من
پیش نه آینه آشوب جهانی بنگرتا بدانی صنما موجب حیرانی من
غمزه هایت به فسون در دل من در رفتهتا به تاراج ببردند مسلمانی من
دوش در چاه زنخدان تو افتاد دلمخبری داری از آن یوسف زندانی من
شد زمستانی ز دم سرد من آفاقی بخشمیوه ای از چمن وصل زمستانی من
گر میسر شودم چون تو پری رخساریبشود روی زمین ملک سلیمانی من
برنگیرم ز خط حکم تو پیشانی خویشکه خداوند به بسته ست به پیشانی من