شمارهٔ ۱۱۴۴
دل من برد، نتوان یافت بازشکه دستی نیست بر زلف درازش
شدم در کندن جان نیم کشتهز چشم نیم مست و نیم نازش
به من بخشید اجلهای خود، ای خلقکه میرم هر زمان در پیش بازش
چرا محمود از غیرت نمیرد؟که میرد دیگر پیش ایازش
به کار دوست جان هم نیست محرمکه با بیگانه نتوان گفت رازش
رها کن تا کف پایت ببوسمپس آنگه شویم از اشک نیازش
شبی خواهم به بالینت شوم شمعتو در خواب خوش و من در گدازش
دلم افتاد در چوگان زلفشبه بازی گوی دیوانه مسازش
جفاها می کنی بر من، مکن شرمکه شد شرمنده، خسرو زان نوازش