شمارهٔ ۱۲۰۵
غم دل زان خورم کانجاست آن بالای چون سیمشوگر نه دل که دشمن شد مرا، چه جای تعظیمش
دهانش میم مقصود است و صد سبق از غمش خواندمنشد ممکن که یک روزی نهم انگشت بر میمش
هزاران جان مسکینان دو نیم است از دهان اوکه آن سلطان بخنده می کند هر لحظه دو نیمش
دلم را بذل جان فرمود پیراهن که می لرزدبسان مدخلان ترسم بران اندام چون سیمش
مبادا حسن او را روز نیکو جز همان رویشکه بهر کشتن ما ناز و شوخی کرد تعلیمش
حکیم آن ماه را با من قران گفت و نمی دانمکه خواهم بوسه داد و یا بخواهم سوخت تقویمش
جهانی خوشدلی بودم که ناگه زد غمش بر مننبینی یک ده آبادان کنون در هفت اقلیمش
وصیت می کنم جان را که هر دم بر سرش گردیوصیت این کنم باری چو خواهم کرد تسلیمش
به کویش رفت خسرو تا دل گم گشته را جویدبدیدش ناگهانی و فتاد از بهر جان بیمش