شمارهٔ ۱۴۹۵
عشقت نصیب من همه غم داد، درد همهوش و قرار من نشد و خواب و خورد هم
دردا که آه گرم به تنهائیم بسوختتنها نه آه گرم که دمهای سرد هم
عشاق را کسی که جفا گفت، عیب کرددید آنچه گفت و یاد کند آنچه کرد هم
جرمم که از وفاست ببخشای و عفو کناینک شفیع خون دل و روی زرد هم
اشکم روان به سوی تو آورد، چون کنماین خاک روزیم بد و این خواب و خورد هم
آنجا که پای خود نهی از ناز بر زمینخاک درت ز دیده دریغ است و گرد هم
بر جان خود نهم همه درد تو بهر آنکدرمان تو به کس نرسد بلکه درد هم
نامرد نیست مرد تحمل به راه عشقنامرد را چه زهره و یارا که مرد هم
خسرو درین ره از سر مردانگیت نیستبا درد عشق جفت شو، از خویش فرد هم