گنج

شمارهٔ ۱۰۹۴

یکی امروز سر زلف پریشان بگذارشانه تا کی بود انگشت به دندان بگذار
گر سرم نیست به سامان ز غمت هیچ مگویمر مرا هم به من بی سرو سامان بگذار
نیک دانند لب و چشم تو مردم کشتنتو مشو رنجه و این کار بدیشان بگذار
طره را کار مفرمای به شهر آشوبیدیو را شغل گرفتن به سلیمان بگذار
گوییم جان غمین تو، گرفتار من استدو جهان گشت گرفتار تو، یک جان بگذار
گر ز درماندگی عشق ترا دردی هستهم بدان درد قناعت کن و درمان بگذار
خسروا، یا به گریبان وفا سر در کنیا ز کف دامن اندیشه خوبان بگذار