شمارهٔ ۱۴۸۶
بحل کن آن همه خونها که در غمت خوردمکه عمری از دل و جان شکر این کرم کردم
حدیث وصل نگویم که گفته شد روزیز بخت بد چه لگدها که بر جگر خوردم
بمردم و ندهم درد خود برون، زیراککجاست دل که شناسد حلاوت دردم
چنان خوش است جفایت که گر تو تیر زنیقبول اگر نکنم من به دیده، نامردم
چه کارم آید، اگر خاک کوی تو نشود؟تنی که از پی این سالهاش پروردم
شبی که گرد سر کوی تو توانم گشتبه عشق گرد سر خود هزار می گردم
به کوی تو چو شوم خاک، نیست غم به جز آنکصبا ز کوی تو سوی دگر برد گردم
گریست خون به جفای تو، خسروا، صد شکرکه سرخ کرد به گاه وفا رخ زردم