گنج

شمارهٔ ۸۳۴

یاری که بر جدایی اویم گمان نبودماهی نبود آن که شبی در میان نبود
بیگانه وار از سر ما سایه وا گرفتما را ز آشنایی او این گمان نبود
دامانش چون گذاشت حق صحبت قدیم؟گیرم که دست هیچ کسش در میان نبود
گل آمد و به باغ رسیدند بلبلانوان مرغ رفته را هوس آشیان نبود
زامید وصل زیستنم بود آرزوورنه فراق یار به جانی گران نبود
جانم به جان و من نه ام از زندگان، از آنکزو بود جمله زندگی من ز جان نبود
رفتم به بوی صحبت یاران به سوی باغگویی به باغ زان همه گلها نشان نبود
خسرو، اگر گل تو ز گلزار شد، منالدانی که هیچ گه چمن بی خزان نبود