شمارهٔ ۱۹۴۰
همه شب فرو نیاید به دلم کرشمه سازیز شب است اینکه دارم غم و ناله درازی
به نمازش ار چه بینم چپ و راست بیش از آن استدو سلام چار گویم چو ادا کنم نمازی
به جفا کلاه کج نه چو شناختی حد خودکه میان شهسواران چو تو نیست شاهبازی
وه از این هوس بمردم که به زیر پات میرممه من تمام کرد آن هوسم به نیم نازی
همه شب چو شمع باشم به چنین خیال پختنکه طفیل شمع پیشت بودم شبی گدازی
چو ندارم این سعادت که به گریه پات شویمز پی ره تو شستن من و گریه و نیازی
همه خونست اشک خسرو، همه این بود ضرورتپسر سبکتگین را چو به دل بود ایازی