گنج

شمارهٔ ۲۲۷

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ونخواهدرفت۷ بیت
عشق با جان بهم از سینه برون خواهد رفتتا ندانی که به تعویذ و فسون خواهد رفت
دل گرفتار و جگر خسته و تن زار هنوزتا چه ها بر سر مسکین زبون خواهد رفت
کافری بر سرم افتاد و دلم خود شده بودنیم جانی که به جا بود، کنون خواهد رفت
با توام دیده برافگند چو تو برگشتیتا میان من و او باز چه خون خواهد رفت
چند پویم به درت، وه که من گم شده راجان درآمد شد کوی تو برون خواهد رفت
چند خونابه خورم، هیچ گهی از دل منیا رب، این سلسله غالیه گون خواهد رفت؟
چند گویی که فراموش کن او را، خسروآخر این روی نکو از دل چون خواهد رفت