گنج

شمارهٔ ۲۲۶

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)قافیه: ست۷ بیت
روزگاریست که در خاطرم آشوب و فلانستروزگارم چو سر زلف پریشانش از آنست
در همه شهر چو افسانه بگفتند زن و مردقصه ما که برانیم که از خلق نهان است
همچنان در عقب روی نکو می رودم دلگر همی خواند، وگرنه، چه کند، موی کشانست
گنه از جانب ما می کند و می شکند عهدهر چه فرماید، گر چه نه چنانست، چنانست
حاکم است، ار بکشد، ور نکشد، یا بنوازدچه کنم، بر سر مملوک خودش ترک روانست
ما همانیم که بودیم و ز یادت به ارادتیار مشکل همه آنست که با ما نه همانست
می رود غافل و آنگه نکند نیز نگاهیزان که خسرو ز پیش نعره زنان جامه درانست