شمارهٔ ۱۵۹۹
دریغ صحبت دیرینه وفادارانخوش آن نشاط و تنعم که بود با یاران
چو از شکفتن نورزو عیش یاد کنمبه چشم من گل، اگر نیستند از آن یاران
چو دوستان وفادار رخت بربستندجهان چگونه توان دید بی وفاداران
پدید نیست یکی هم از آن، تعالی اللهنبوده اند مگر آن خجسته دلداران
فراق کرده دل ما خراب و مرهم نهبه حقه فلک از بهر این دل افگاران
دلا، بدان که به تعبیر هم نمی ارزدجهان که صورت خواب است پیش بیداران
عزیز من به متاع زمانه غره مشوکه آنست داروی کیسه بران و طراران
چو عمر می رود از حرص و آز، جان چه کنی؟به هرزه چند توان کرد کار بیکاران
صلاح نفس مجو، خسرو، ز دل خود، از آنکطبیب مرده نسازد علاج بیماران