شمارهٔ ۱۰۸۷
یا رب، این ماییم از آن جان و جهان افتاده دورسایه وار از آفتابی ناگهان افتاده دور
چون کنم، یاران، که من بیمارم و مرکب ضعیفجان به لب نزدیک و راهی در میان افتاده دور
بینوا چون بلبلم، بی برگ چون شاخ رزانکز جمال گل بود، در مهر جان افتاده دور
آنچنان کانداخت چشم بد مرا دور از رختباد چشم بد ز رویت آنچنان افتاده دور
دوری از کوی تو سرگردان همه شب تا به روزدر فغان گویی سگی ام ز آستان افتاده دور
در خیال ابرویت تنها و بی کس، سالهاستشسته در خاکم چو تیری از کمان افتاده دور
یاد کن از چون منی، ای دوست، گر با چون توییآنچنان نزدیک بود این دم چنان افتاده دور
گفته ای، تو کیستی؟ مانده درین کو این چنینبیدلی سرگشته ای از خان و مان افتاده دور
دی خیالت گفت، خسرو، حال تنهاییت چیست؟چیست همچون حال تنهایی ز جان افتاده دور؟