شمارهٔ ۱۰۴۳
دلی کاو عاشق روییست در گلزار نگشایدگر کاندر دل یاری ست از اغیار نگشاید
رو، ای باد و تماشا دیگران را بر بسوی گلکه ما را غنچه پر خون است، در گلزار نگشاید
چه طالع دارم این کز آسمان یک کاروان غمکه آید بر زمین، جز بر دل من بار نگشاید
مرا در کار خود کند است دندان، زان ترش ابروبدین دندان که من دارم گره از کار نگشاید
اسیر کفر گیسوی صنم چون برهمن بایدکه گر رگهای او بگسلد گره زنار نگشاید
زند بسیار لاف زهد و تقوی پارسا، لیکنهمان بهتر که چشم خود در آن رخسار نگشاید
به جرم عشق اگر کافر کنندم خلق گو، می کنمرا باری زیان هرگز به استغفار نگشاید
چه ساعت بود آن کاندر رخ او سرخ شد چشممکه جز خون هر دمی زین دیده بیدار نگشاید
دل خود با در و دیوار خالی می کند خسروبمیرد گر غم خود با در و دیوار نگشاید