گنج

شمارهٔ ۱۹۷۵

خوش آن شبها که آن جان جهان مهمان من بودیجراحتها که او کردی لبش درمان من بودی
گدایی می کنم ار وقت خوش را از در دلهاگه آن گنج روان در خانه ویران من بودی
نمی گردد فراموش از دلم پای نگارینشکه جایی گه گهی بر دیده گریان من بودی
به بخت من که آن شب گرد خودکامم به یاد آمدوگرنه تا چها بار از غمش بر جان من بودی
من محروم را چندین نم از چشمی نبودی هماگر زان کوی مشتی خاک در دامان من بودی
هزاران داغ غم جان را شود زین حیرتم در دلکه کاش آن داغ اسپش بر دل بریان من بودی
نسیما، گر به ره آید مرا، وه کز کجا جستی؟که این بو از تو می آید، بر آن مهمان من بودی
مرا گویند بر جادار دل کایام عیش است اینگذشت آن کین دل دیواز در فرمان من بودی
ملامت می کند نادان، سخن برنآمدی از ویاگر یک روزه بر جانش غم جانان من بودی
دل رفته نیاید باز، ره تا کی توان رفتن؟رها کن، خسروا، باز آمدی گر ز آن من بودی