شمارهٔ ۱۵۰۵
غبار مشک می خیزد، ندانم تا چه باد است این؟سوار مست می آید، فساد است و فساد است این
به زلفش صد دل مظلوم در فریاد می بینمندانم رشته ظلم است یا زنجیر داد است این!
منش گویم چنین مخرام کآه خلق بد باشدنصیحت می کنم، یارب، چه ترک خود مراد است این
بگفتم گریه را «باز ایست » آخر یک زمان، گفتاکه جانان می رود بیرون، چه جای ایستاد است این
همه کس را ز یاد دوستان در دل نشاط آیدمرا جان می رود بیرون، ندانم تا چه یاد است این؟
مبین عار، ار به گریه ریخت مردم دیده در پایتکه از خون دلش پرورد و طفل خانه زاد است این
دلا، درمانده گشتی از خیال من هم از اولکه او را جای می دادی، نمی گفتم فساد است این
به امید سلامی رفت روز عمر در کویششبت خوش، خسروا، بگذر که وقت خیر باد است این