شمارهٔ ۱۲۶۶
ما از هوس روی بتان باز نیاییمتیغ است حد ما به زبان باز نیاییم
گر تیر زنی به جگر، ای یار کمان کشتیریم که رفته ز کمان باز نیاییم
مردانه نهادیم چو پا بر سر کویتگر سر برود، از سر آن باز نیاییم
باز آمدن از مهر جوانان نتوانیملیک ازچو تویی چون بتوان باز نیاییم
باز آمدن از عشق توان، ماند اگر دللیکن ز پی ماندن جان باز نیاییم
راندیم چنان بی تو زعالم کاجل و عمرگر هر دو بگیرند عنان، باز نیاییم
یادش دهی، ای باد، ز ما گاهی، اگر مادر خدمت آن سرو روان باز نیاییم
پیدا نفس امروز زند گرچه که خسروزینها چه شود، گر به نهان باز نیاییم؟