گنج

شمارهٔ ۱۴۴۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اگفتم۹ بیت
من آنچه دوش بدین جان مبتلا گفتمهمه حکایت آن طره دو تا گفتم
گرت هوای می است و شرابخواره منبیا که خون دل و دیده را صلا گفتم
به شهر در دف رسواییم بزد همه خلقکجا به پیش تو دیوانه ماجرا گفتم
هنوز باز نمی آید این دل بی شرمتبارک الله تا من بدو چها گفتم
کنون مرا به سر کوی شاهدان جویندکه ترک صحبت مردان پارسا گفتم
به هر جفا که ز خوبان رسد سزاوارمکه بیدلان را بسیار ناسزا گفتم
ز صبر اگر سخنی گفتم، ای فراق، مکشگناه کردم و بد کردم و خطا گفتم
اگر به خدمت یاران من رسی، ای بادسلام من برسانی که من دعا گفتم
دلی که رفت ز تو، خسروا، در آن سر زلفبجوی و خواه مجو، باز من ترا گفتم