گنج

شمارهٔ ۱۴۴۸

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ازمیگفتم۸ بیت
نبودی آن که منت دلنواز می گفتمچرا ز ساده دلی با تو راز می گفتم؟
همه حکایت ناز تو گفتمی، زین پیشکنون بلای من است آن که ناز می گفتم
دلا، بسوختی و تلخ می نمود ترامن ار ز پند حدیثیت باز می گفتم
خوش آن شبی که به روی تو باده می خوردمبه آب دیده همه شب نیاز می گفتم
عظیم درد سر آورد نازنین مراکه من فسانه به غایت دراز می گفتم
دلش گر از سخن من گرفت، بر حق بودکه دردهای دل جانگداز می گفتم
هر آن سخن که ازو یاد بود، شب تا روزتمام می شد و هر بار باز می گفتم
خیال خنده نمی سوخت جان خسرو و مندعای آن لب کهتر نواز می گفتم