شمارهٔ ۸۹۳
دلم ز دست برفته ست و پیش باز نیابدنوازشی هم از آن یار دلنواز نیاید
تمام عرصه عالم سپاه فتنه بگیرداگر ز عارض یارم خط جواز نیاید
درید پرده، فرو ریخت راز دل بر صحراز پرده ای که چنین شد حجاب راز نیاید
بتا به ناز بکشتی هزار صاحب دل راکسی به پیش تو میرد که گاه ناز نیاید
چو خاک پای تو گشتم بگو که در ته پایتبه خاک روفتن آن گیسوی دراز نیاید
گرم بگویی «بوسه بزن بر آن لب شیرین »مرا ز غایت شادی دهن فراز نیاید
اگر به باغ رسد قامت بلند تو روزیعجب بود که اگر سرو در نماز نیاید
دهند پند که بازآ، من آن مجال ندارمکه هر که رفت به کویت به خانه باز نیاید
جهان بسوخت حدیث نیازمندی خسروخنک بود سخنی کز سر نیاز نیاید