گنج

شمارهٔ ۸۹۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه: ابدراید۹ بیت
چو تُرک مست من آلوده‌ی شراب درآیدز شور او نمکی در دل کباب درآید
لبش اگر کِشدم در سوال بوسه، نترسمولیک غمزه مبادا که در عتاب درآید
بیا! که زاهد خشک ار شبی‌ت مست بیابدبه جرعه تر کند آن زهد و در شراب درآید
به گِرد دیده‌ی خود خاربستی از مژه کردمکه نی خیال تو بیرون رود، نه خواب درآید
گهی که روی به دیوار بهر راز تو آرمعمارتی‌ست که اندر دل خراب درآید
سر از دریچه برون کرده‌ای، بسوختم، آخررها مکن که در آن روزن آفتاب درآید
کج است تیر مژه، راست می‌زنی به دل منکه تیر کج چو به آتش رسد به تاب درآید
ز بهر دیدن هندوستانِ زلف تو هر شببیا ببین که ز سیلاب چشم، آب درآید
ز گریه در غم رویت به چشم خسرو بیدلنماند آب اگر، بو که خون ناب درآید