شمارهٔ ۱۱۷۳
مستی گرفت شیوه آن چشم پر خمارششد ختم جان فزایی بر لعل آبدارش
تا باغ حسن گیرد نزهت، قضا نهادهسروی ز قامت او بر طرف جویبارش
افزود مهرش آندم دل را که بی حجابیبنمود روی تابان خورشید سایه دارش
آوازه بت حسن بنشست بی توقفناگاه چون بر آمد از روم و زنگبارش
از شب اثر نماند، از شام چون بیایداز شش جهات گیتی از ماه پنج و چارش
بکشا ز قفل یاقوت آن درج زر به خندهکارم روان ز دیده گوهر بسی نثارش
خونریز تیر غمزش زان روی شد که دارددر نیم روز مسکن چشم سیاه کارش
ظلمش گذشت از حد زان قصه غصه کردمتا داد من ستاند ثانی شهریارش
تا قافیه است باقی راند کلام خسرولیکن طریق احسن اینجاست اختصارش