شمارهٔ ۱۱۷۴
خواهم که سیر بینم روی چو یاسمینشلیک آفتی ست فتنه، می ترسم از کمینش
بسیار زهد و توبه باطل شد از لبانشفتنه ست آنکه گه گه بینند شرمگینش
دل رفت و روزها شد کز وی خبر نیامدای دور مانده چونی در زلف عنبرینش
طاقت ندارد آن رخ از نازکی نفس راای باد تند مگذر بر برگ یاسمینش
ای جامه دار، ازینسان چستش مبند یکتاکز بخیه نقش گیرد اندام نازنینش
باری به تیغ راندن آن ساعدش ببینمخیز، ای رقیب بدخو، بر مال آستینش
گویند شادمان شو شستی، ز غمزه اومن پشتیی که دارم کایمن شوم ز کینش؟
من خود ز بهر خوبی بر روی او نیارملیکن تو گفت بشنو، بدخو مکن چنینش
خسرو، به یک نظاره دل را به باد دادیگر جان به کارت آید بار دگر مبینش