شمارهٔ ۱۸۴۴
ز نظر اگر چه دوری، شب و روز در حضوریز وصال شربتم ده که بسوختم ز دوری
منم و شبی و گشتی به خرابههای هجرانکه عظیم دور ماندم ز ولایتِ صبوری
چو به اختیارِ خاطر غمِ عشق برگزیدمز جفا هر آنچه آید بکَشیم از ضروری
من اگر هلاک گردم، تو چه التفات داری؟که ز غفلتِ جوانی به کرشمهٔ غروری
نه خیال بر دو چشمم، نه یکی هزار منّتکه تواَم ز دولتِ او شب و روز در حضوری
چمن اینچنین نخندد، تو مگر بهشت و باغیبشر اینچنین نباشد، تو مگر پری و حوری
گذری اگر توانی به بهارِ عاشقان کنکه ز اشکِ من به صحرا همه لاله است و سوری
به شبِ فراق خسرو چو چراغ سوخت آخرشبش ار چه تیرهتر شد، به چراغ از تو نوری