شمارهٔ ۸۴۶
باز آن شکار دوست، ز ابرو کمان کشیددل صید کرده تیر مژه سوی جان کشید
گفتم به مغز شست غمت، باورم نداشتمغزم به تیزی مژه از استخوان کشید
دل دوش می پرید که من مرغ زیرکمآمد، به دام زلف خودش موکشان کشید
بتوان کشید تافتگی های زلف اولیکن چو تیر غمزه زند چون توان کشید
بالا کشید زلف و دلم کی رسد به منکو را به بام برد و ز ته نردبان کشید
گیرم عنان صبر ز دستش، و لیک صبرخود رفت آنچنان که نخواهد عنان کشید
خسرو ز گلرخان به دم سرد مبتلاستچون بلبلی که زحمت باد خزان کشید