شمارهٔ ۱۰۲۹
دل شد ز دست و بر مژه از خون نشان بماندجان رفت و یار گم شده بر جای جان بماند
از ناخن ار چه سینه کنم، کی برون شود؟خاری که در دورنه جانم نهان بماند
دنبال یار رفت روان کرد آب چشمآن رفته باز نامد و اشکم روان بماند
مرهم نکرد ریش مرا پند دوستانواندر دلم جراحت گفتارشان بماند
ای دیده، ماجرای دل خون شده کنونبا دوستان بگوی که مرا زبان بماند
یک چند هر چه هست بود مست می پرستدست صلاح در ته رطل گران بماند
گفتم کنم به توبه سبک دستیی، ولیعمری گذشت و این دل من هم چنان بماند
ما را وداع کرد دل و عقل هر چه بودالا سر نیاز بر آن آستان بماند
می خواست دوش عذر جفاهای او خیالصد تیر آه نیم کش اندر کمان بماند
خسرو ز آه گرم بر آتش نهاد نعلبر هر زمین که از سم اسپش نشان بماند