شمارهٔ ۹۳۷
وفا ز یار جفاکار چون نمی آیدجفا ز یار وفادار هم نمی شاید
جفا چه باشد و نام وفا که باز برد؟به حضرتی که دو عالم به هیچ برناید
مرا ز جمله جهان صحبت تو می بایدترا ز خدمت من ذره ای نمی باید
به رغم خاطر من قول دشمنان کردیچه طالعی ست مرا آه، تا چه پیش آید؟
منوش می به حریفان سفله طبع خسیسکه تا به وقت خمارت صداع نفزاید
به آبروی محبت که بی غرض بشنوکه از مصاحب ناجنس هیچ نگشاید
بترس از آه دل من که مبتلای توامبه سالها دگرت کی چو من به دست آید
به روز وصل تو دارد خبر، دل شادیمرا دو دیده شب هجر خون بپالاید
اگر چه خلوت خسرو منور است، ولیبه جز حضور تواش هیچ در نمی باید