گنج

شمارهٔ ۱۲۱۰

گل ز بیم باد زیر پرده می دارد چراغآری، آری، باد را طاقت نمی آرد چراغ
هر شبی پروین که عکس خویش در آب افگندآسمان گویی میان آب می کارد چراغ
برگ می ریزد ز گل، دانم خزان خواهد رسیدمیهمان آید به خانه چون که گل بارد چراغ
چون در افتد برق در ابر سیه نظاره کنابر را شب داند و آن را چه پندارد چراغ
ابرها تیره ست نگذارم می روشن ز کفکس به تاریکی روان از دست نگذارد چراغ
بی چراغی می جهان بر دیده خسرو شب استساقی خورشید رویی کو که بسپارد چراغ؟