شمارهٔ ۱۳۰۴
ای روی تو عمر جاودانمعمری ست که بی تو در فغانم
از نرگس جادوی تو هر روزپیداست که چیست در نهانم؟
چون سحر دو چشم تو ببینم«هذین لساحران » بخوانم
رویت دیدم نکو نکردمهر بد که کنی سرای آنم
غم خور که ز عاشقی زبونممی ده که ز بیدلی زبانم
می نالم زار، ازانکه چون نایبی مغز شده ست استخوانم
در اول عشق رفتم از دستتا چون شود آخرش، ندانم
بر خاک درت فتاده ماندممگذار که هم چنین بمانم
گفتی «غم خود بگو» چه گویم؟چون کار نمی کند زبانم
نی با تو دمی همی نشینمنی خاستن از تو می توانم
غم خسرو را به هیچ بفروختبستان که غلام رایگانم