شمارهٔ ۳۲۶
شب فراق سیاه و مرا سیاه تر استکه شام تا سحرم زلف یار در نظر است
چگونه تیره نباشد رخم که شمع مرادنمی فروزد ازین آتشی که در جگر است
مگو که چند شوی بی خبر ز مستی عشقکسی که مستیش از عشق نیست بی خبر است
هر آن بلا که رسد از بدان رسد همه راز نیکوانست مرا هر بلا که گرد سر است
نفیر و ناله خلق از جفای خار بوداگر ز بلبل پرسی جفای گل بتر است
به تشنگی بیابان عشق شد معلومکه سایه نشین سلامت نه مرد این سفر است
به پای بوس هوس بردنم فضول بودهمین بس است که بالینم آستان در است
مگو که گر بکشد عشق مات، عیب مگیرچه جای عیب که خود عشق را همین هنر است
تو مست بودی و خسرو خراب تو سحریگذشت عمر و هنوزم خمار آن سحر است